خرید بک لینک
خیلی وقته ننوشتم و اونقدر اتفاقات فشرده شده که نمیدونم حتی چی بنویسم در واقع دعواهای من و مصطفی هر روزه شده. و به شدت بیشتر. بعدش خودش کلی معذرت خواهی میکنهاز یکشنبه دعوا داشتیم تا دوشنبه ظهر. من دیگه جوابش ندادم. پیامشو میخوندم و جواب نمیدادم. اخرسر گفتم هرچی تو بگی، باشه. این بیشتر حرصشو دراورد و

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

تا حالا اینهمه حجم از خستگی رو درک نکرده بودم

دیشب 9 شب خوابیدم و امروز صبح ساعت 8 یجوری پریدم که انگار قرنها بود نخوابیده بودم.

البته دیشب وسط خوابم یه ساعتی بیدار شدم و با دوستام و اقوام یه چتی کردیم

الانم که سرکارم حال ندارم

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

این حجم از تنهایی

این حجم از بغض

این حجم از نبودن

این حجم از ترس، از عقب موندن، از مفید نبودن، از تهی بودن، از غیرقابل قبول بودن، از دوجنسه بودن

وحشتناکه

کاملا حس ادم دوجنسه رو دارم

مصطفی رو دوست ندارم

اون هنوزم ا ازدواج حرف میزنه

از اخلاقاش و شکاک بودنش خوشم نمیاد. هرروز بیشتر میشه

من از هیچکس خوشم نمیاد

من حالم بده

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

حالم بده، نمیدونم از تغییره، یا از اینکه میبینم چرا اینقد اشتباه رتم و یا اینکه از بعد از تغییر حالم بده. این روزا خیلی رفتار مصطفی رو با حامد مقایسه میکنم. مصطفی عشق زوری از من میخواد، حامد عاشقم بود و بخاطر همین دیوونش بودم و هستمحامد به من اعتماد داشت و مصطفی سر سوزنی نداره. حامد هیچ حرف منو منظو

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

حوصلم سررفته

دلمم گرفته

خدای من چیکار کنم. هیچکس نیس باهاش حرف بزنم. مشاورمم وقت نداره و تو ماه رمضون چون بعد از اذان مراجعه کننده میبینه زیاد وقت نداره

ای خدا

با کی حرف بزنم

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

مرگ یعنی اینکه در دلتو ببندی وقفلش کنی و بذاری اونیکه توش بوده همونجا بمونه و تو هم کم کم بپوسی دیروز با مصطفی قرار گذاشتم تا حفمو بزنم و میخواستم یه تاییدی از رابطه بگیرم. همه چی خیلی خوب بود، حرف زدیم، دلم شکست بعدش اروم شدم. در کل اخرش خوب بود و تصمیم گرفتم تا اونموقعی که معلوم نیست چی میشه باهاش

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:17

دیروز اصلا حوصله نداشتم برم سرکار. بیدار شدم، نشستم رو تخت، چند دیقه اینور و اونور رو نگاه کردم... نه حسش نیس، دوباره سرمو کوبیدم به متکا و سعی کردم بخوابم. اما خوابم نبرد، هی اینور و اونور، اخرشم با صدای مامان و بابا رفتم سر صبحانهدلم میخواست خودمو با کارای خونه مشغول کنم و به چیزی فکر نکنم، مخصوصا

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

دوستم ینفرو معرفی کرد و گفت برای ازدواجه باهاش صحبت کن.. بعد از دوهفته بزور قبول کردم. نمیتونستم باهاش صحبت کنم. همش بغض داشتم و یه عذاب وجدان. همش یاد مصطفی میفتادم و از خودم بدم میومد. نمیتونستم باهاش ارتباط بقرار کنمالبته بماند که پسره دروغ گفته بود و برای خوشگذرونی و وقت گذرونی میخواست رابطه داش

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

دیروز بعد از 5 روز بازم بهم پیام دادیم. واقعا تحملش برامون سخته. نمیدونم چرا اصرار داریم به هم ثابت کنیم که من عاشقترم. به قول بنده خدایی میگفت بذار اون بگه که عاشقتریه. بذار درک کنه یبار هم که ینفر هست که اونو نمیخواد. برعکس همه تجربه هاش

امروز میرم خونه بی بی و خاله . دوست دارم یچیز بخرم خوشحالشون کنم

خیلی خودم ذوق دارم برم پیششون. حالم رو خوب میکنن

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

خیلی بی حوصلم. مدتهاس صبحا بیشتر از ساعت 7 و نیم نمیتونم بخوابم. همش این دنده اون دنده میشم و اخر سر هم با بی حوصلگی و بی برنامگی بلند میشم از جام. روزای مسخره ای دارم و ازشون متنفرم. واقعا وجود یه نفر، چقد به ادم انگیزه میده. مصطفی اونقد وجودش بهم انگیزه داده بود که انرژی مضاعف داشتم و میتونستم هر

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

بغضای من تمومی نداره. حالم از اتاقم بهم میخوره. دست و دلم نمیره مرتبش کنم دلم میخواد دکورشو کلا عوض کنم.مرگ بگیره منو که اینجوری شدم من و مصطفی نتونستیم کات کنیم و دوتامو به غلط کردن افتادیم. امروز همدیگرو دیدیم و به صورت پیک نیکی رفتیم بیرون. تا صبح دلشوره داشتم و هی میخواستم کنسل کنم. اما رفتم و د

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

یبار داشتم به همین فکر میکردم. تو پیاده رو راه میرفتم، از کنار ساختمونی که داشتن میساختن و داربستش تو پیاده رو بود و من از زیرش رد شدم. یلحظه مکث کردم و بالا رو دیدم خیلی اروم بقیه مسیر رو رفتم و همینطور بالا رو نگاه میکردم...اگر یچیزی از بالا بخوره تو سرم و بمیرم... چه جوری به خانوادم خبر بدن! اخه

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

درسته حال خوب الانم بخاطر وجود مصطفاس، اما بقول دوستم، نباید ناراحت بشی که بگن : نگاه، مجرده افسردس، حسوده، بیچارس، غمگینه، مایوسه و... کاری کن که بگن خوشبحالش چقد از اینکه مجرده خوشحاله، چقد خوشبخته. این حرفش خیلی تاثیر خوبی رو من داشتباید شادی های خاص خودمو پیدا کنم. باید به همین کم راضی باشم. دیگ

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

نمیدونم که واقعا دوسش دارم یا وابستشم... بنظرم وقتی ادم کسی رو دوست داره، اشتباهات و اختلافاتش باید باعث ناراحتی بشه. شک کردم به دوست داشتنم. الان که مصطفی هست ارومم. نگران نیستم. مثل یه مسکن موقتدرسته قبلا بخاطر خیی چیزا همش دعوا میکردیم و میخواستیم خوب بشیم برای با هم بودن. اما اان دیگه فکر میکنم

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

آهنگ کوچله ره سو سپمیشم رو گذاشتم که ترکی میخونه و هیچی ازش نمیفهمم.فقط چون با پیانو نواخته میشه و حس خوبی بهم میده رو هزار بار گوش دادم. دستم زیر چونه، به یه گوشه ای خیره بودم و عالم هپروت رفته بودم نمیدونم به چی اینقد عمیق فکر میکردم. فقط اونقد عمیق شدم که موزیک رفت رو بعدی و دکلمه شاملو شروع شد و

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

اونقد حالم از مصطفی بده که میخوام یکی بیاد خوبم کنه از حرفاش و کاراش دلم بد شکسته. دو روز به بدترین شکل ممکن بحث کردیم. دیشب دیگه خودش فهمید که خیلی زیاده روی کرده و چرند هم زیاد گفته. برا همین نصف شب متن بلندی از معذرت خواهی فرستاد. اما برا من تموم شدستیجورایی احساس میکنم زندکی برا من تموم شدست و د

برچسب: نویسنده: سارا افشاری تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 17:33

صفحه بندی